روان شناسی گربه ، 8

جمعه سی ام نوامبر

لابد میگوئید این خوب نبود که آندفعه سر بزنگاه مطلب را بریدم، و منهم موافقم. ولی خب بالاخره یک جائی باید قطع کرد و بعد دوباره برگشت، مگه نه! بله ما داشتیم اجبارا به رفتن دختره به بالای دیوار عادت می کردیم، که یک روز رفت و برنگشت. در گذشته ما یک ترفند خوبی برای احضار آنها بداخل خانه یاد گرفته بودیم و آن عمل قاشق زنی بود، که البته آنها خودشان بما یاد دادند! باین معنی که از همان اوائلی که شروع کرده بودیم بدادن خوراک محبوبشان و از داخل قوطی بیرون می آمد، متوجه شدیم که از صدای برخورد قاشق به قوطی خوششان می آید و در واقع هر وقت همچو صدائی را از داخل آشپزخانه می شنیدند بلافاصله مانند جن و پری پدیدار می شدند! ولی آنروز را هر چه دم درب حیاط ایستادیم و قاشق به فنجان زدیم خبری نشدکه نشد!
در حاشیه بگویم که ringing the dinner bell در اینجا اصطلاح مشهوری است و سابقه تاریخی دارد

بهر حال، هوا داشت تاریک میشد و نه تنها ما دو نفر بلکه کاملا محسوس بود که برادره هم مانند ما نگران و چشم براه بود. شب فرا رسید. کاملا مایوس شده بودیم چون هیچ اطمینان نداشتیم  که آن ناقلا بتواند راه برگشت بخانه را پیدا کند ...
ولی بالاخره برگشت
دلم میخواست می توانستم ازش بپرسم بهش چه گذشته؟
و آنوقت بود که لقب  renegade  بمعنای خودسر  بهش تعلق گرفت!

ارسال دیدگاه برای این مطلب
آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 10
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 10
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 2
کل بازدیدها : 11