ینگه دنیا

جمعه نهم نوامبر

غذائی که ما مانند اکثر مردم به این حیوانات خانگی می دهیم بطور کلی بر دو گونه است. شکل خشک غذای بسته بندی شده گربه ها را می توان در ظاهر با خشکبار و آجیل خودمان مقایسه کرد ولی داخل آنها انواع و اقسام مواد غذائی وجود دارد، با بوها و لابد مزه های گوناگون که خیلی هاشان از مواد دریائی تهیه شده. این نوع غذاهای خشک را در یک ظرف ریخته و در گوشه اطاقکی که در کنار آشپزخانه برای ماشین لباسشوئی و خشک کن وجود دارد گذارده ایم و با ظرف آب همیشه در دسترس آنهاست. خوشبختانه گربه از آن حیواناتیست که عادت به پرخوری کردن ندارد!

شکل مرطوب غذای گربه که در قوطی های کنسرو شده می آید و ظاهرش مرا بیاد حلوای خودمان می اندازد نیز پر است از انواع مواد غذائی از شیر مرغ تا جان آدم! بوی و لابد مزه این غذاها هم گوناگونست ولی خیلی هاشان بوی ماهی میدهند و اگر بیش از یکی دو روزی بیرون از بخچال بمانند لابد بدبو (تر) میشوند!

خب، حالا میرسیم باین توضیح لازم و جالب که چون غذاهای تر برایشان حکم غذائی محبوب پیدا کرده وقتی من به آشپزخانه میروم و اگر دم دست باشند بلافاصه سر و کله شان پیدا میشود و برای اطمینان خاطر خود را بپایم میمالند. و بقیه قضایا! مثل اینکه میخواهند بگویند: ما چاکریم!

طریق دوم نشان دادن دوستی و رفاقت را که میتوان گفت عمیقتر و بنیادی تر است وقتیست که در موارد و حالات مختلف که بیشتر بستگی بوضع روانی و احساسی آنها دارد، جلو پای آدم سبز میشوند و با دست و پای گشاده (آغوش باز!) روی زمین دراز کشیده اظهار دوستی و محبت می کنند و انتظار دارند ما هم دستی به سر و رویشان بکشیم. ولی این زیاد اتفاق نمی افتد!

دوشنبه دوازدهم نوامبر

نقل ضرب المثل های تحت اللفظی را که میشود گفت همیشه قابل رعایتند چون مخالف مهمی ندارند ادامه می دهیم:

شنیدن کی بود مانند دیدن
Seeing is believing

گفتنش آسانست
It’s easier said than done
(گفتن آن آسانتر از عمل نمودن است)

دو صد گفته چون نیم کردار نیست
Action speaks louder than words
(عمل کردن گویاتر از سخن گفتن  است)

همه اش حرفه
Talk is cheap
(حرف زدن ارزانست)

آنچه بخود نمی پسندی بدیگران روا مدار
Do unto others as you would have them do unto you

شاید در همه جای دنیا ازین پند و اندرز آخری بیک نوعی صحبت میشود. من فکر میکنم بهترین و معمول ترین مورد استفاده اش در مواردی است که آدم بخواهد حد و مرز آزادی های فردی را تعئین کند. البته مانند چیزهای دیگر بدون عیب و نقص نیست ولی میتواند معیار خوبی باشد. حالا حکایتی را با نتیجه اخلاقی بالا از آیزوپ می شنویم:

میگویند روباهی یک دُرنا را به شام دعوت کرد ولی تنها غذائی که جلو رویش گذاشت سوپ رقیقی بود که در بشقاب گل و گشادی ریخته شده بود، که البته جناب درنا نتوانست قطره ای از آنرا بخورد و این باعث سرگرمی و تفریح روباهه شد! چند روز بعد نوبت به درنا رسید که روباه را مهمان خود کند و همانطور که حدس میزنید او هم مقابله بمثل نمود و غذا را در یک تنگ باریک و بلند ریخت ... !

جمعه شانزدهم نوامبر

همیشه گفته و میگویم که گربه بخصوص وقتی بچه باشد دائم دنبال درد سر میگردد. یا بهتر است بگویم سرگرمی، که شامل یافتن و بازی با چیزهائی است از قبیل موش. یا یک اسباب بازی بزرگتر یا کوچکتر. و یا حتی یک ذره برگ درخت نا قابل در توی حیاط. البته فضولی و یا بهتر است بگویم صفت کنجکاوی گربه زبانزد خاص و عام است تابجائی که ضرب المثلی میگوید:   curiosity killed the cat  یعنی حس کنجکاوی گربه را بکشتن داد. و من در شگفتم که چطور شده بجای آدمیزاد، نسل گربه دنیا را باختیار خود در نیاورده؟ و لابد جواب می دهید که حتما ما بیشتر فضول بوده ایم!

تا بحال خصوصیاتی از دو گربه مان را دیدیم که میشود گفت وجوه مشترکشان بود، و با اینکه از بعضی نقاط نظر فیزیکی و جسمانی مثلا رنگ و شکل خیلی شبیه هستند و البته علت نژادی دارد و از اصل و نسبشان ناشی میشود، واقعیت آنست که از همان روزهای اول کلی با هم تفاوت داشتند. درست مانند بچه های خودمان که میشود گفت تفاوتشان از زمین تا آسمانست!

اولین اختلاف خیلی مهم و در ضمن خیلی طبیعی این دو گربه آنست که یکی پسر است و آندیگری دختر، ولی خب ما ملامتشان نمی کنیم! دومین اختلاف آنست که پسره سنگینتر است ولی این حتی در ما آدمها هم بطور کلی وجود دارد و اصلا تعجبی ندارد، با توجه باینکه استثنا هم فراوان وجود دارد. پسره پنج کیلو و نیم وزن دارد و میشود گفت زیاد سنگین وزن است و برای همین هم هست که من لقب  fatso  بمعنای چاق و چله بهش داده ام. آن یکی فقط چهار کیلو وزن دارد ولی لقبی که برای خودش کسب کرده از اخلاقیاتش سرچشمه میگیرد، فعلا بماند تا بآن برسیم!

دوشنبه نوزدهم نوامبر

(مقدمه: پنجشنبه آینده روز شکرگزاری و موقع صرف بوقلمون است! برای کسب اطلاعات بیشتر علاقمندان می توانند به دو نوشته در اواخر ماه نوامبر سال 2008 مراجعه کنند)

گربه ها هم مثل ما آدمها همه شانسشان یک جور نیست. بعضی ها خیلی اعیانی هستند، برایشان همه جور وسائل آسایش فراهم است و حتی وقتی از این دنیا رفتند میبرندشان به قبرستان مخصوص خودشان! ولی خب، ما به آنها کاری نداریم. اعیان باشند یا نباشند یک عامل دیگری هست که آنها را از هم متمایز میکند و آن اینست که آیا آزاد هستند یا نیستند؟ بله، هر دو جورشان را داریم

بعضی خانواده ها بدلائل مختلف اجازه نمیدهند گربه شان از خانه بیرون برود. این البته اگر از کوچکی اجرا شود گربه به آن عادت میکند، مانند پرنده ای که در قفس زندگی میکند. یکی از علل اینکه گربه را خانه نشین میکنند ترس از تصادف با اتومبیل است یا شکار آنها توسط شغالی گمگشته، که گاه بگاه اتفاق می افتد. دیگر اینکه برای آنهائی که در طبقات بالای ساختمانها زندگی میکنند شاید چاره ای جز خانه نشینی نباشد. یک نکته جالب دیگر هم اضافه میکنم و بعد میرویم سراغ گربه های خودمان. چند سال پیش شهرداری لوس انجلس مقرراتی وضع کرد که دامپزشکان را از قطع پنجه گربه ها منع میکرد! بله، بعضی ها بعلل گوناگون و بویژه برای اینکه به مبل و وسائل خانه صدمه نرسانند ناخن های گربه شان را از بیخ می چینند. ولی در سالهای اخیر عده ای سعی کرده اند از این عمل وحشیانه آدمیزاد جلوگیری کرده و گربه ها را از نقص عضو شدن نجات دهند!

ما از همان روز اول (و حتی قبل از آن) تصمیم گرفتیم که گربه باید آزاد زندگی کند. البته عیال محترمه از اینکه ممکنست نیست و نابود شوند نگران بود ولی اصل "آزاد بودن گربه" چربید. آخه، مثل این میماند که بگوئیم ما آدمها از خانه بیرون نرویم چون ممکنست با اتومبیل تصادف کنیم. و روزی هزارن نفر نیز بهمین خاطر از دنیا میروند، مگه نه؟ بهر حال، پس از آنکه چند روزی داخل خانه نگاهشان داشتیم به بیرون هدایتشان کردیم. برای اینکار یک درب کوچک پلاستیکی کنار دربی که بحیاط باز میشود تعبیه کردیم و آنها مانند آدمهای با هوش سریعا یاد گرفتند چطوری بیرون بروند و باز گردند!

جمعه بیست و سوم نوامبر

بآنجا رسیدیم که شروع کرده بوذیم گربه ها را با محیط خارج آشنا کردن. چند روزی را از اینکه بیرون از خانه باشند واهمه داشتند و ما مواظبشان بودیم. اولین نکته ای که توجهمان را جلب کرد این بود که خیلی بو میکشیدند مثل اینکه بوهائی بمشامشان میرسید که ما ازش خبری نداشتیم! بعد هم از راه رفتن روی زمین و برگ درخت شگفت زده میشدند و ازین قبیل. بالاخره پس از چند روزی تجربه، بودن در حیاط برایشان عادی شد و بعد نوبت بفضاهای دورتر رسید

نوبت آن شده بود که گربه ها جاهای دیگر یعنی ماورای حیاط را تجربه کنند. و اینجا بود که تفاوت آندو ظاهر شد. تفاوتی که میتوان گفت از زمین تا آسمان بود. اگر حرف آخر را اول بخواهید، تفاوت ایندو آنست که یکی خانه نشین است و آن دیگری بیرون رو.  البته من هیچ خیال ندارم اینرا بحساب جنسیت بگذارم یعنی روان شناسی انسان را وارد روان شناسی گربه کنم، ولی چاره ای نیست چون اینجوری از آب در امده!

بله، دختره شیطان از آب در آمد و مرتب میرفت بالای دیوار. ما از اینکه امکان دارد از بالای دیوار بداخل خانه همسایه که سگ دارند بیفتد کلی نگران بودیم و هی دنبالش قدم میزدیم و التماس میکردیم بیاید پائین ولی خیلی موثر نبود. تا اینکه بالاخره یک روز گم شد!
از طرف دیگر برادرش به بالا رفتن از دیوار اصلا توجهی نداشت و هنوز هم ندارد. باین میگویند آدم سر براه! حالا مجبوریم موضوع گم شدن را که البته موقتی بود بگذاریم برای آینده

دوشنبه بیست و ششم نوامبر

این نوشته و چند تائی که در آینده خواهد آمد نیز مانند آن قبلی ها بآرشیو موضوعی معرفی/خاطرات سرازیر خواهند شد. غرض از نوشتن اینگونه مطالب بیشتر آنست که تصور میکنم برای خوانندگان جالب باشد تا با گوشه هائی از آداب و سنن و دیگر وقایع اینجا آشنا شوند

لابد یادتان هست که پنجشنبه گذشته روز شکرگزاری و خوردن بوقلمون بود. آنوقت گفتم که اگر بخواهید در باره خود این روز و آداب و سنن آن بخوانید به دو نوشته اواخر ماه نوامبر سال 2008 مراجعه کنید. نوشته امروز فقط برای شرح اوضاع و احوال خودمان است

چند سال پیش شروع کردم با عنوان "مقداری خصوصی" در باره نوه مان، پدر مادرش، و حتی مرغ و خروسمان مطالبی نوشتم. نوشته های امروز و آینده بیشتر در باره نوه مان است که پنج سال در دانشگاهی در سیصد کیلومتری اینجا در رشته مهندسی فضا درس خواند ولی مدرکی نگرفت! لابد میتوانید حدس بزنید چرا. ولی منهم توضیحات بیشتری میدهم. علت اصلی البته آن بود که، بین ما بمانذ، نتوانست. این لابد درست است ولی عامل دیگری که پابپای آن بوجود آمد تغئیراتی در طرز دید و باصطلاح فلسفه زندگی اش بود. بطوریکه میشود گفت بسمت معنویات کشانده شد و حالا بجای رفتن به کره مریخ (که حتی قبل از ورودش بدانشگاه با هم بحث می کردیم) می خواهد دور دنیا بگردد و خود را کشف کند و با دیگران همدردی نماید و ازین قبیل کارها! اینرا داشته باشید تا در آینده کم کم مطالبی بآن اضافه کنم

حالا می پردازم به شرح مسافرت اخیر ما در روز شکرگزاری به شهر  Palm Springs که در فاصله یکصد و پنجاه کیلومتری شرق اینجا قرار دارد. شهری است بیابانی و گرم خیز که پاتوق زمستانی و بازنشستگی خیلی از هنرمندان و مشاهیر دیگر از جمله بعضی از روسای جمهور سابق میباشد

اگر یادتان باشد این روزها ما وقتی می خواهیم بمسافرتی برویم مجبوریم گربه ها را داخل خانه محبوس کنیم، که هیچ خوششان نمی آید و اگر طولانی شود، با کمی اغراق، خانه را زیر و رو میکنند! اینست که حالا حالاها باید به مسافرت های کوتاه مدت یک شبه قانع باشیم. و برای این کار این شهر پام اسپرینگ بنظرمان مناسب آمد. مهمترین وظیفه مان خوردن بوقلمون بود که جایتان سبز در یک رستوران عملی شد. البته مقداری هم بحث و گفتگو کردیم که در آینده گریزی به آنها خواهم زد

چهارشنبه بیست و هشتم نوامبر

آخرین خبر آنست که سه کتاب دیگر بر گرفته شده از مطالب وبلاگ از زیر چاپ بیرون آمده اند. اینها می بایست با فاصله دو سه ماهی از هم چاپ میشدند ولی بنا بمقتضیات نشر و چاپ، همزمان شدند. یکیش که تا بحال اشاراتی بآن کرده ام، "ضرب المثل هائی به فارسی و انگلیسی" نام دارد
عنوان دومی هست:  " از ینگه دنیا تا یزد" که از اسمش پیداست چیست!
و سومی با عنوان "در ینگه دنیا اتفاق افتاد ، بلائی که  آمد و هنوز هست" همانست که فهرست آنرا در دوم ماه مارس گذشته دیدیم. قرار است از طرف ناشر عکسهائی از آنها بدستم برسد که خواهید دید (انشالله!)

علاقمندان می توانند همین جا یا از طریق ایمیل bshahzadi@yahoo.com تمایل خود را برای دریافت این کتب از ناشر و اهدای آن به سازمان های خیریه و کتابخانه ها اعلام نمایند

پی نوشت: مشخصات کتابهای قبلی را که در چند سال گدشته چاپ شده اند میتوان در آرشیو موضوعی معرفی/خاطرات یافت

جمعه سی ام نوامبر

لابد میگوئید این خوب نبود که آندفعه سر بزنگاه مطلب را بریدم، و منهم موافقم. ولی خب بالاخره یک جائی باید قطع کرد و بعد دوباره برگشت، مگه نه! بله ما داشتیم اجبارا به رفتن دختره به بالای دیوار عادت می کردیم، که یک روز رفت و برنگشت. در گذشته ما یک ترفند خوبی برای احضار آنها بداخل خانه یاد گرفته بودیم و آن عمل قاشق زنی بود، که البته آنها خودشان بما یاد دادند! باین معنی که از همان اوائلی که شروع کرده بودیم بدادن خوراک محبوبشان و از داخل قوطی بیرون می آمد، متوجه شدیم که از صدای برخورد قاشق به قوطی خوششان می آید و در واقع هر وقت همچو صدائی را از داخل آشپزخانه می شنیدند بلافاصله مانند جن و پری پدیدار می شدند! ولی آنروز را هر چه دم درب حیاط ایستادیم و قاشق به فنجان زدیم خبری نشدکه نشد!
در حاشیه بگویم که ringing the dinner bell در اینجا اصطلاح مشهوری است و سابقه تاریخی دارد

بهر حال، هوا داشت تاریک میشد و نه تنها ما دو نفر بلکه کاملا محسوس بود که برادره هم مانند ما نگران و چشم براه بود. شب فرا رسید. کاملا مایوس شده بودیم چون هیچ اطمینان نداشتیم  که آن ناقلا بتواند راه برگشت بخانه را پیدا کند ...
ولی بالاخره برگشت
دلم میخواست می توانستم ازش بپرسم بهش چه گذشته؟
و آنوقت بود که لقب  renegade  بمعنای خودسر  بهش تعلق گرفت!

دوشنبه سوم دسامبر

یکی از مهمترین اختلاف آنها جنبه روانی/اخلاقی دارد، و دستیابی بآنرا من بزرگترین کشف خود در روان شناسی گربه میدانم، عیبش آنست که عیال محترمه بآن مشکوک است!
شما هم نمی خواهید باور نکنید!

عرض شود که همانطور که گفتم گربه خانم بطور مرتب و خیلی راحت روی دیوارها میآید و میرود. در حالیکه برادرش را هیچوقت بالای دیوار ندیده ایم. در واقع آنچه را زیاد دیده ایم آنست که آن دختره روی دیوار نشسته و این پسره پائین دیوار باو زل میزند. مرا بیاد آن فیلمهای قدیمی می اندازد که آدمی را بالای قصر نشان میدهد که دارد برای نگهبانی آن پائینی ها، چشم میزند. ولی البته اینجا درست بر عکس است. دختره دارد بالای دیوار کیف دنیا را میکند و این یکی در پائین دیوار دارد باو غبطه می خورد! پس از مدتی تماشای این صحنه یکدفعه خیالهای بد بد بسرم زد. آخه شنیده بودیم که در آدمیزاد این نوع حسادتها می تواند ایجاد عقده حقارت کند که عاقبتش هیچ معلوم نیست!

با این اندیشه رفتم دنبال راه چاره. آخه شاید علت آن، سنگینی وزنش باشد. ولی اینکه نه دست خودش است و نه دست ما. دیده بودیم که گاهی چند قدم خیز برداشته و خواسته از درخت انارمان بالا رود ولی پس از چند لحظه درخت به آغوش گرفتن، بپائین خزیده
بله، این عقده حقارت ممکنست کار دستمان دهد. باید راه چاره ای جست
چطور است در راه رفتن به بالای دیوار کمکش کنیم. بد فکری نیست

گفته ام که حتی این پسره هم که بیشتر با ما میجوشد، بآسانی تن به رفاقت نمی دهد. بالاخره در یک زمان مناسب بردمش توی حیاط پای آن دیوار دو متری در جائیکه کمی پهنتر و کوتاهتر بود و نشاندمش آن بالا. بدش نیامد. کمی جابجا شد و بالاخره آمد پائین. این روزنه امیدی بود
روزهای بعد هم تکرار کردم و مقداری پیشرفت حاصل شد. حالا لابد مقداری از ترسش ریخته و از شدت عقده حقارتش هم کاسته شده ... ولی تا  بحال هیچوقت ندیده ایم که خودش با دست و پای خوش رفته باشد بالای دیوار ... شاید یکروز دل و جرات بیشتری پیدا کند! 

با توجه باینکه الان مدتی از آن گذشته و این پسره را هیچوقت بالای دیوار ندیده ایم و حتی موقعی هم که من میگذاشتمش آن بالا میشود گفت زیاد دل خوشی نداشت، اینست که شاید لازم باشد همه آن تئوری های مربوط به احساس حسادت و خود کم بینی و غیره را کنار بگذاریم و بگوئیم اصلا اینها همه اش از تخیلات من سرچشمه گرفته بوده است!
خوبیش اینست که من سند محضری برای آن امضا نکردم!

پنجشنبه ششم دسامبر

گفتم:  جناب دوست نامرئی، لابد چیز جالبی بتورتان خورده که پس از مدتها حالا پیداتان شده، بله!

گفت: جناب دوست واقعی، اولا که ما دوست ساختگی بودیم حالا چطور شد یکدفعه دوست نامرئی از آب در آمذیم؟ البته زیاد هم فرقی نمیکند ... ما به همان "دوست" راضی هستیم. بهر حال، امروز سرمقاله ای در روزنامه لوس انجلس تایمز بود که به گفتنش می ارزد، با اینکه شق القمری ذر آن نیست! اخیرا مایک پومپئو وزیر امور خارجه آمریکا در نشستی در اروپا حرفهای انتقادآمیزی بر علیه سازمان ملل و دیگر نهادهای بین المللی زده که آدمهای معمولی را هیچ خوش نیامده! بعضی مواد سرمقاله را فهرست وار در زیر می بینیم:

            درست یکصد سال پیش بود که پس از پایان جنگ جهانی اول، بشر اقدام به ایجاد یک
            سازمان بین المللی نمود تا بتواند ملتها را بهم نزدیکتر کرده جلو اصطکاک و جنگ را بگیرد.
            قدمهای اولیه موفقیتی نداشت تا اینکه پس از پایان جنگ جهانی دوم سازمان ملل
            تاسیس شد، و تا بحال با تمام کمبودهائی که داشته کارهای مثبت زیادی انجام داده ووو.
            و حالا خیلی جای تاسف است که پومپئو از نهادهای سازمان ملل و دیگر سازمانهای
            بین المللی چون اتحادیه اروپا، اتحادیه آفریقا، و آمریکای لاتین انتقاد میکند و میگوید اگر
            اینها نمی توانند درست کار کنند باید درشان را بست ووو. باید دنبال راه های ملی گرائی
            مانند آنچه ترامپ با عنوان "آمریکا در درجه اول" ارائه داده رفت ووو.
            این نوع تکروی ها و تعصبات ملی گرائی مفرط درست بر خلاف راهیست که می تواند
            به افراد بشر صلح و رفاه به ارمغان آورد. اگر سازمانهای بین المللی کمبودهائی دارند
            باید در رفع آنها کوشید ووو.

گفتم: آدمهای عاقل هیچ انتظار ندارند که نهادهای بین المللی بدون عیب و نقص باشند. این آقای وزیر هم مانند رئیسش آنقدر عقلشان نمیرسد که بدانند در این دنیائی که دهکده جهانی نام گرفته تکروی "راه به ترکستان" دارد.  اینجور افراد که متاسفانه در چند سال اخیر در جاهای مختلف در صحنه سیاست ظاهر شده اند با عنوان کردن شکست های سازمانهای بین المللی به این نتیجه میرسند که اینها بی فایده اند، در حالی که نیمه پر لیوان یعنی موفقیت های چشمگیر شان را ندیده می گیرند

پی نوشت: خواستم بدانم اصطلاح بالا از کجا آمده. و اینست نتیجه چند لحظه مشاوره با گوگل!

                 ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی     این ره که تو میروی به ترکستان است

صحرایی در ترکستان وجود داره که معروفه به صحرای مرگ که گرمای سوزان و کشنده داره و ازینرو کنایه به افرادی زده میشه که کور کورانه مسیر زندگی رو اشتباه طی میکنن و عاقبت خوشی در انتظار آنها نیست

آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 10
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 2
کل بازدیدها : 2